وبلاگ شخصی علی پیروزمند

اینجا بازتابی‌ از دغدغه‌مندیها، مطالعات و تأملات من، در باب سیاست، جامعه و زندگی است.

مهملی به نام آرامش

در حالی که صدای تلویزیون به عرش عالم هستی میرسد،

آرزو میکنم ای کاش تلویزیون اختراع نمیشد یا اصلا توانایی تولید‌مثل کشف نمیشد و یا حداقل بچها از 10 سالگی بدنیا می‌آمدند، از سنی که بتوان به آنها حالی کرد در این لحظه این رفتار صحیحی نیست، یا این رفتار صحیح است، این کار را بکن و یا این یکی را نه، میدانید ؟ اینها حداقل خواسته‌های من است.

در حالی که بازیگوشی بچها، صدای دویدنشان، جیغ‌هاشان و صدا زدن‌هاشان سیستم شنیداری‌ام را از کار می‌اندازد، با خودم میگویم ایا همه‌ی خانه‌ها و همه خانواده ها اینگونه‌اند؟ اینگونه که تایم خاصی برای ارامش نداشته باشی و هربار و هر روز و هر تعطیلات لعنتی، کودکانی هستند تا از دیوار های خانه بالا بروند و مخت را سرویس کنند؟

به این فکر میکنم که ای کاش مثلا برح خلیفه‌ خانه‌مان بود و خانواده و میهمان ها در ابتدایی ترین طبقه و شاید زیر زمین حتی ساکن میشدند، و من؟ درست حدس زدید، و من در آخرین طبقه‌ان میبودم. حالا نه به خاطر ظاهر و فضا و ویو چیز های شیکی شاید داشتبه باشد، نه اصلا. به اتاقی بی در و پنجره و  تماما دیوار هم راضی بودم، فقط مکانی باشد برای فکر کردن، با دیوار های خالی، بدون رنگ و هیچ جذابیتی.

صرفا بتوانم لحظاتی برای خودم باشم، آرامش داشته باشم و صدای این شش کودک که سرتا سر خانه و محله را مملو کرده‌اند از جیغ و داد را نشنوم.

کاش میشد.

مادربزرگم چند وقتیست که فوت شده، ایام محرم است و کلا عزاداری بر روی عزاداریست، به همین خاطر با خودم فکر کردم که روی خوشی ندارد اگر بخواهم موزیکی پخش کتم، یا حرمت شکنی کنم، از طرفی به کمی آرامش هم نیاز داشتم، پس، از اسپاتیفای یک موزیک اینسترومتال پخش کرده‌ام، هندزفری در گوش گذاشته و تفکراتم را بر روی کیبورد خالی میکنم.

بچها مشغول امتحان کردن این هستند که چه کسی میتواند با سرعت بیشتری، مسافت بیشتری را بر روی دیوار بدود،

گروه دیگری از آنها مشغول رقابت با صدای جیغشان هستند، گروه دیگر قدرت تخریب و تولید صوت اسباب‌بازی هاشان بر زمین و آسمان را میسنجند.

پدرم مشغول تست کردن اره برقی جدیدی است که خریده، گروهی دیگر بلند خندیدن را ابزار کار خود کرده‌اند برای اینکه خانه‌ی شلوغی داشته باشیم.

و همه‌ی اینها یک مته شده بر مغز من که در مرحله‌ی فینال تیم برنده سعی میکند تا حد امکان، و در اندازه بینهایت ان را در مغزم فرو کند.

خانواده من و شاید همه خانواده‌های ایرانی میل زیادی دارند به شرکت در همه‌ی امور و مسائل. خوششان ‌می‌آید که همگی بدانند مشغول چه کاری هستی، به چه فکر میکنی و چرا حتی فکر میکنی! درست زمانی که وارد هال شدم تا یک چایی برای برای خودم برداشته و با خرما بخورم، شکار شدم،  ندای علی، علی به گوش رسید. که خب، حالا میخواهی چه کنی؟ برنامه‌ات برای زندگی چیست؟ و بنشین و شروع کن به توضیح دادن. 

میدانید ؟ سخت ترین کار این است که سعی کنی چیزی را که کسانی، در رابطه با آن، قبلا به نتیجه رسیده‌اند، را مجددا به شکل دیگری توضیح بدهی.  و از برای من نیز اینطور بود،

یک جمع بزرگ متشکل از آدمهایی که سعی داشتند من را محکوم کنند، محکوم کنند به ارتکاب اشتباهات مختلف، سعی به فهماندن اینکه مسیر زندگی‌ات خوب نیست! کلا آدمها بسیار عجیبند، مثلا کسی که از تو پول قرض گرفته و هیچوقت حرفش را نمیزند، برایت رساله می‌بافد که «آقا جان این شغل تو که نون و آب نمیشه!» یا ...

تصور کن همه‌ی آدم‌هایی که میشناسی شغل تو را ابزورد میدانند، دیوانه کننده‌نیست ؟ یا تصور میکنند دائم پای پِس نشسته‌ای و مشغول بازی کردنی، با سیستم داری وبگردی میکنی و عکس میبینی. در نهایت اگر بگویی من از این راه در حال پول در آوردن هستم، باز هم توی کله شان نمیرود، چرا ؟ من میگویم، چون نمیگنجد دیگر، نمیخواهند قبول کنند که برای کاغذ بی‌ارزشی مثل پول آنهمه جان میکنند و به این مسخرگی(به اصطلاح خودشان)به دست می‌اید. بخاطر همین مسخره مبکنند.

اصلا مسخره میکنند تا زنده بمانند، ادمها به تمسخر، بیفکری و حماقت زنده‌اند.

بگذریم!

+ زن بگیری درست میشه... این جمله از آن گفته های طلائیست که در همه‌ی خانواده ها زمانی که نتیجه میرسند فرزندشان از راه به در شده، به صورت او میکوبند، اینکه یک بچه بغل تو باشد و از بدبختی نای اعتراض به هیچ چیز را نداشته باشی و اینطرف و انطرف بروی را خوشبختی میدانند. البته که  بچه‌داری حس خوبی دارد و خوشایند است، اما من خوشم نمی‌آید از زودهنگام بودنش. احساس میکنم ازدواج های اشتباهی داشته‌اند. اصلا خرف زدن با آدم نادرست را اشتباه میدانم تا مهریه و جهیزیه. خواستگاری برای آدمی که نمیشناسی‌اش، پیشنهاد ازدواج با دختری که آخرین بار او را در قنداق (بچگی) دیده‌ای، یا پیشنهاد ازدواج با آدمی که اصلا آدم نیست و مناسب تو نیست و به هر شکلی آبتان در یک جوب نمیرود. آقا جان نمیشود، بخدا نمیشود. چطور میتوانید با یک شخص ناشناخته بی اطلاع از عادات، اخلاق و رفتار و.. صرفا با چند دید و بازدید، دل ببازید و تصمیم بگیرید باقی زندگی‌تان پیش او بمانید ؟ مگر شوخی‌است؟

به کجا رسیدیم! از جیغ و داد که شروع شد، سفره دلم باز شد و مجبورتان کردم تا این اینجارا بخوانید،

به زیبایی چشمانتان و سکوت لبهایتان، ببخشید این زشت پرحرف را.

نظرات: (۰) هنوز نظری نیست.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">